🌹نفرین اخرین گل رز🖤
· · خواندن 3 دقیقه Part2
نور طلایی تمام سالن را در بر گرفت.
صدای فریاد مهمانان بلند شد.
«فرار کنید!»
«جادو…!»
آدرین احساس کرد تمام بدنش میسوزد.
دستش را روی سینهاش گذاشت و روی زانو افتاد.
«آه… این… این چه بلاییه؟!»
امیلی با وحشت به سمت پسرش دوید.
«آدرین!»
اما درست قبل از اینکه به او برسد، موجی از نور او را چند قدم به عقب پرتاب کرد.
آدرین نفسنفس میزد.
دستانش بزرگتر میشدند.
ناخنهایش به چنگالهای تیز تبدیل شدند.
موهای طلایی سرش، کمکم جای خود را به یالی طلایی و پرپشت داد.
چهرهاش تغییر کرد…
پوزهای شبیه شیر، دندانهای نیش بلند و چشمانی که هنوز همان رنگ سبز همیشگی را داشتند.
یکی از بانوان اشراف با دیدن او جیغ کشید.
«دیو…!»
یکی از خدمتکاران از ترس سینی را انداخت و روی زمین نشست.
آدرین با ناباوری به دستهایش نگاه کرد.
«نه… نه… این امکان نداره…»
پری با صدایی آرام اما محکم گفت:
«تا وقتی عشقی حقیقی را پیدا نکنی و خودت نیز حقیقتاً عشق بورزی، این نفرین باقی خواهد ماند.»
او رز سرخ را در هوا بالا برد.
گل در میان نور شناور شد.
«این رز، زمان تو را خواهد شمرد.»
لحظهای بعد، گل ناپدید شد و در بلندترین برج قصر ظاهر شد؛ پشت گنبدی شیشهای که از هر جای قصر دیده میشد.
پری ادامه داد:
«هر گلبرگ که فرو بیفتد، زمانت کمتر میشود.»
آدرین با خشم فریاد زد:
«طلسم رو بشکن!»
پری فقط به او نگاه کرد.
«وقتی ارزش مهربانی را یاد بگیری، شاید دیگر دیر نشده باشد.»
نور دوباره سراسر قصر را فرا گرفت.
همه خدمتکاران احساس عجیبی کردند.
خانم آشپز که میخواست فرار کند، ناگهان بدنش درخشید.
فریاد زد:
«چه اتفاقی داره میافته؟!»
لحظهای بعد…
به یک قوری چینی سفید با نقش گلهای آبی تبدیل شد.
خانم مسئول لباسها، میان نور ناپدید شد و به یک کمد چوبی زیبا تبدیل شد.
سرپیشخدمت به یک ساعت ایستادهی بزرگ بدل شد.
دیگران نیز هر کدام به وسیلهای در قصر تبدیل شدند؛ اما همچنان میتوانستند حرف بزنند، فکر کنند و احساس داشته باشند.
همه با وحشت به یکدیگر نگاه میکردند.
امیلی با چشمانی اشکآلود به سمت آدرین رفت.
برای لحظهای مکث کرد…
اما بدون ترس، او را در آغوش گرفت.
«برای من… تو هنوز هم پسرمی.»
آدرین سرش را پایین انداخت.
برای اولین بار در زندگیاش…
اشک از چشمان سبزش سرازیر شد.
دو سال بعد…
قصر اگرست دیگر صدای موسیقی و جشن را به خود ندیده بود.
راهروهای باشکوه، در سکوت فرو رفته بودند.
رز جادویی هنوز در بلندترین برج قصر میدرخشید…
اما چند گلبرگش روی زمین افتاده بود.
آدرین…
دیگر آن شاهزاده خوشلباس و مغرور گذشته نبود.
او با قامتی بلند، بدنی پوشیده از خز طلایی، یالی انبوه و صورتی شبیه شیر، در تاریکی کتابخانه نشسته بود.
دیگر لبخند نمیزد.
کم حرف شده بود.
حتی خدمتکاران نفرینشده نیز هنگام نزدیک شدن به او، با احتیاط رفتار میکردند.
سرپیشخدمت آهی کشید و آرام گفت:
«شاهزاده… هر روز بیشتر از دیروز خودش را از دنیا پنهان میکند.»
خانم کمد با اندوه پاسخ داد:
«او دیگر باور ندارد کسی بتواند ظاهرش را دوست داشته باشد.»
آدرین از کنار پنجره به جنگل تاریک خیره شد و زیر لب گفت:
«هیچکس… هیچوقت به این قصر نمیآید…»
اما…
سرنوشت، برای او نقشه دیگری کشیده بود.
در همان لحظه، کیلومترها دورتر، در روستایی آرام، دختری با موهای آبی و چشمانی درخشان، بیخبر از همهچیز، کتابی را بست…
نام او مرینت دوپنچنگ بود
ادامه دارد ❤️🦁