تا ابد با تو
· · خواندن 5 دقیقه Part1
عزیزای دلم این اولین پارت از رمانمون هست امیدوارم خوشتون بیاد از رمانم
فصل اول
صبح اولین روز دانشگاه بود.
مرینت گراهام جلوی دروازه بزرگ دانشگاه ایستاده بود و بند کیفش رو محکم گرفته بود. چند ثانیه به ساختمان بزرگ روبهروش خیره شد و نفس عمیقی کشید.
مرینت: «خب… شروع شد.»
سابین از پشت سرش خندید.
سابین: «استرس داری؟»
مرینت: «یکم.»
سابین: «یکم؟ دختره از دیشب سه بار کیفشو جمع کرده، دوبار لباساشو عوض کرده، یه بارم گفت شاید اصلاً دانشگاه نره!»
مرینت: «مامان! لازم نبود همه رو لو بدی.»
لوکا از کنار ماشین پیاده شد و با خنده گفت:
لوکا: «من که گفتم نترس. تو از پسش برمیای.»
مرینت لبخند زد.
مرینت: «میدونم.»
لوکا جلو رفت و پیشونیش رو بوسید.
لوکا: «فقط قول بده زیاد به خودت فشار نیاری.»
مرینت: «قول.»
سابین چمدون کوچیک مرینت رو به سمت خوابگاه برد.
سابین: «خب خانوم دانشجو، آمادهای مستقل بشی؟»
مرینت: «تا وقتی اینترنت خوابگاه قطع نشه، آره.»
لوکا: «اولین دغدغهاش اینترنتشه!»
مرینت: «خب درس بدون اینترنت که نمیشه.»
هر سه خندیدن.
چند دقیقه بعد، مرینت وارد محوطه دانشگاه شد.
دانشجوهای زیادی رفتوآمد میکردن. بعضیا با عجله به کلاس میرفتن و بعضیا دور هم ایستاده بودن و حرف میزدن.
مرینت با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.
مرینت: «وای… اینجا خیلی بزرگه.»
سابین: «الیا قرار نبود بیاد دنبالت؟»
مرینت: «گفت جلوی دانشکده منتظرم میمونه.»
همون لحظه صدایی از پشت سرش اومد.
الیا: «مرینتتتت!»
مرینت برگشت و با دیدن الیا لبخند زد.
مرینت: «الیا!»
الیا دوید سمتش و محکم بغلش کرد.
الیا: «بالاخره اومدی! فکر کردم گمت کردی!»
مرینت: «من هنوز پنج دقیقهست وارد دانشگاه شدم!»
الیا: «همین پنج دقیقه هم میتونستی گم شی.»
مرینت خندید.
الیا نگاهی به سابین و لوکا انداخت و سلام کرد.
بعد رو به مرینت گفت:
الیا: «خب، آمادهای برای بهترین سال زندگیت؟»
مرینت: «امیدوارم.»
الیا: «امیدوار نباش. قراره اتفاقای عجیبتری بیفته.»
مرینت: «این جملهات اصلاً آرامشبخش نبود.»
الیا خندید.
الیا: «بیا بریم. یه عالمه آدم هست که باید بشناسی.»
مرینت چمدونش رو برداشت.
مرینت: «فقط یه شرط.»
الیا: «چی؟»
مرینت: «من رو تو هیچ مهمونی مسخرهای نکشی.»
الیا چند لحظه ساکت موند.
الیا: «…قول نمیدم.»
مرینت: «الیا!»
الیا خندید و دست مرینت رو گرفت.
الیا: «بیاااا!»
آنها وارد ساختمان دانشکده شدن.
مرینت هنوز نمیدونست اولین روز دانشگاه قرار است زندگیاش را برای همیشه تغییر بدهد.
چند ساعت بعد…
مرینت از کلاس بیرون اومد و کنار الیا ایستاد.
مرینت: «من دیگه مغزم جواب نمیده.»
الیا: «روز اوله.»
مرینت: «دقیقاً. چرا استاد از همین امروز با ما دشمنی داره؟»
الیا: «چون نمیدونه تو کی هستی.»
مرینت: «خدا رو شکر.»
الیا: «راستی، یه نفر رو میخوام بهت معرفی کنم.»
مرینت: «کی؟»
الیا به سمت انتهای راهرو اشاره کرد.
پسری با لباس مشکی کنار پنجره ایستاده بود. چند نفر اطرافش بودن، اما خودش کاملاً بیتفاوت به نظر میرسید.
مرینت: «اون؟»
الیا: «آره.»
مرینت: «دوستته؟»
الیا: «آره. ادرین اگرست.»
مرینت با بیتفاوتی شانه بالا انداخت.
مرینت: «خب؟»
الیا با تعجب نگاهش کرد.
الیا: «خب؟!»
مرینت: «آره، خب؟»
الیا: «تو واقعاً نمیدونی ادرین اگرست کیه؟»
مرینت: «باید بدونم؟»
الیا چند ثانیه بهش خیره شد.
بعد با خنده گفت:
الیا: «نه… تو واقعاً هیچی نمیدونی.»
مرینت: «خب معرفی کن دیگه.»
الیا دست مرینت رو گرفت و به سمت ادرین برد.
ادرین سرش رو بالا آورد.
چشمش برای اولین بار به مرینت افتاد.
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
ادرین به مرینت خیره شده بود.
الیا: «ادرین، این مرینته. تازه وارد دانشگاه شده.»
ادرین نگاهش رو از مرینت نگرفت.
ادرین: «مرینت…»
مرینت: «بله؟»
ادرین لبخند کمرنگی زد.
ادرین: «هیچی.»
مرینت ابروهاش رو بالا انداخت.
مرینت: «خب؟»
ادرین: «خوشبختم.»
مرینت: «منم.»
و بدون اینکه بدونه پسر روبهروش چه جایگاهی داره، خیلی عادی از کنارش رد شد.
ادرین برگشت و رفتنش رو نگاه کرد.
الیا آرام گفت:
الیا: «خب؟»
ادرین: «چی خب؟»
الیا: «هیچی… فقط برای اولین بار دیدم یکی بدون اینکه جلوت خم و راست بشه، خیلی معمولی باهات رفتار کرد.»
ادرین لبخند زد.
ادرین: «جالبه.»
الیا: «چی جالبه؟»
ادرین نگاهش رو از مرینت گرفت.
ادرین: «هیچی.»
اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.
و مرینت…
هنوز هیچ ایدهای نداشت که با چه کسی روبهرو شده.
ولیعهد کشور
صبح روز بعد، مرینت با عجله از خوابگاه بیرون زد.
مرینت: «آخ جون… فقط پنج دقیقه دیر کردم.»
الیا که منتظرش بود، با خنده گفت:
الیا: «پنج دقیقه؟ تو بیست دقیقه دیر کردی.»
مرینت: «خب پنج دقیقهش تقصیر ساعت بود.»
الیا: «ساعتت چه تقصیری داره؟»
مرینت: «نمیدونم، ولی یه جوری نگاه کرد انگار من مقصرم.»
الیا زد زیر خنده.
همینطور که به سمت دانشکده میرفتن، صدای چند دانشجو از پشت سرشون اومد.
دانشجو: «صبح بخیر، اعلیحضرت!»
مرینت برگشت.
ادرین با چند نفر وارد محوطه شده بود.
مرینت آرام به الیا گفت:
مرینت: «باز شروع شد.»
الیا: «چی؟»
مرینت: «همه با اون پسره جوری حرف میزنن انگار رئیس دانشگاهه.»
الیا خندهاش گرفت.
الیا: «تو هنوز نمیدونی؟»
مرینت: «چی رو؟»
الیا: «هیچی.»
مرینت: «الیا، چرا هر وقت درباره ادرین حرف میزنیم، یه جوری رفتار میکنی؟»
الیا: «چون خودت باید بفهمی.»
مرینت: «خب بگو!»
الیا: «نه.»
مرینت: «باشه. اصلاً برام مهم نیست.»
چند قدم جلوتر، ادرین از کنارشان رد شد.
ادرین: «صبح بخیر.»
مرینت: «صبح بخیر.»
ادرین چند قدم رفت، اما دوباره برگشت.
ادرین: «تو همیشه اینقدر بیخیالی؟»
مرینت: «نسبت به چی؟»
ادرین: «نسبت به من.»
مرینت با تعجب نگاهش کرد.
مرینت: «مگه باید نسبت بهت هیجانزده باشم؟»
نینو که کنار ادرین بود، خندهاش گرفت.
نینو: «داداش، فکر کنم اولین نفره که هنوز نفهمیده تو کی هستی.»
ادرین: «متوجه شدم.»
مرینت: «خب اگه چیزی میخوای بگی، بگو. من کلاس دارم.»
ادرین: «نه. فعلاً.»
مرینت رفت.
نینو با آرنج زد به بازوی ادرین.
نینو: «تو بدجوری بهش زل زدی.»
ادرین: «نه.»
نینو: «داداش، من بچه نیستم.»
ادرین: «گفتم نه.»
نینو: «باشه شاهزاده.»
ادرین اخم کرد.
ادرین: «اینجا صدام نکن.»
نینو: «چرا؟ همه که میدونن.»
ادرین: «همه به جز یه نفر.»
نینو لبخند زد.
نینو: «آهااا…»
ادرین: «خفه شو.»
ادامه دارد….
خوب عزیزای دلم اینم از پارت اول. امیدوارم که دوسش داشته باشین. با لایک کامنتتون بهم انرژی بدین خیلی دوستون دارم