Part1

عزیزای دلم این اولین پارت از رمانمون هست امیدوارم خوشتون بیاد از رمانم 

 

فصل اول

صبح اولین روز دانشگاه بود.

مرینت گراهام جلوی دروازه بزرگ دانشگاه ایستاده بود و بند کیفش رو محکم گرفته بود. چند ثانیه به ساختمان بزرگ روبه‌روش خیره شد و نفس عمیقی کشید.

مرینت: «خب… شروع شد.»

سابین از پشت سرش خندید.

سابین: «استرس داری؟»

مرینت: «یکم.»

سابین: «یکم؟ دختره از دیشب سه بار کیفشو جمع کرده، دوبار لباساشو عوض کرده، یه بارم گفت شاید اصلاً دانشگاه نره!»

مرینت: «مامان! لازم نبود همه رو لو بدی.»

لوکا از کنار ماشین پیاده شد و با خنده گفت:

لوکا: «من که گفتم نترس. تو از پسش برمیای.»

مرینت لبخند زد.

مرینت: «می‌دونم.»

لوکا جلو رفت و پیشونیش رو بوسید.

لوکا: «فقط قول بده زیاد به خودت فشار نیاری.»

مرینت: «قول.»

سابین چمدون کوچیک مرینت رو به سمت خوابگاه برد.

سابین: «خب خانوم دانشجو، آماده‌ای مستقل بشی؟»

مرینت: «تا وقتی اینترنت خوابگاه قطع نشه، آره.»

لوکا: «اولین دغدغه‌اش اینترنتشه!»

مرینت: «خب درس بدون اینترنت که نمیشه.»

هر سه خندیدن.

چند دقیقه بعد، مرینت وارد محوطه دانشگاه شد.

دانشجوهای زیادی رفت‌وآمد می‌کردن. بعضیا با عجله به کلاس می‌رفتن و بعضیا دور هم ایستاده بودن و حرف می‌زدن.

مرینت با تعجب اطرافش رو نگاه کرد.

مرینت: «وای… اینجا خیلی بزرگه.»

سابین: «الیا قرار نبود بیاد دنبالت؟»

مرینت: «گفت جلوی دانشکده منتظرم می‌مونه.»

همون لحظه صدایی از پشت سرش اومد.

الیا: «مرینتتتت!»

مرینت برگشت و با دیدن الیا لبخند زد.

مرینت: «الیا!»

الیا دوید سمتش و محکم بغلش کرد.

الیا: «بالاخره اومدی! فکر کردم گمت کردی!»

مرینت: «من هنوز پنج دقیقه‌ست وارد دانشگاه شدم!»

الیا: «همین پنج دقیقه هم می‌تونستی گم شی.»

مرینت خندید.

الیا نگاهی به سابین و لوکا انداخت و سلام کرد.

بعد رو به مرینت گفت:

الیا: «خب، آماده‌ای برای بهترین سال زندگیت؟»

مرینت: «امیدوارم.»

الیا: «امیدوار نباش. قراره اتفاقای عجیب‌تری بیفته.»

مرینت: «این جمله‌ات اصلاً آرامش‌بخش نبود.»

الیا خندید.

الیا: «بیا بریم. یه عالمه آدم هست که باید بشناسی.»

مرینت چمدونش رو برداشت.

مرینت: «فقط یه شرط.»

الیا: «چی؟»

مرینت: «من رو تو هیچ مهمونی مسخره‌ای نکشی.»

الیا چند لحظه ساکت موند.

الیا: «…قول نمی‌دم.»

مرینت: «الیا!»

الیا خندید و دست مرینت رو گرفت.

الیا: «بیاااا!»

آن‌ها وارد ساختمان دانشکده شدن.

مرینت هنوز نمی‌دونست اولین روز دانشگاه قرار است زندگی‌اش را برای همیشه تغییر بدهد.

چند ساعت بعد…

مرینت از کلاس بیرون اومد و کنار الیا ایستاد.

مرینت: «من دیگه مغزم جواب نمی‌ده.»

الیا: «روز اوله.»

مرینت: «دقیقاً. چرا استاد از همین امروز با ما دشمنی داره؟»

الیا: «چون نمی‌دونه تو کی هستی.»

مرینت: «خدا رو شکر.»

الیا: «راستی، یه نفر رو می‌خوام بهت معرفی کنم.»

مرینت: «کی؟»

الیا به سمت انتهای راهرو اشاره کرد.

پسری با لباس مشکی کنار پنجره ایستاده بود. چند نفر اطرافش بودن، اما خودش کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.

مرینت: «اون؟»

الیا: «آره.»

مرینت: «دوستته؟»

الیا: «آره. ادرین اگرست.»

مرینت با بی‌تفاوتی شانه بالا انداخت.

مرینت: «خب؟»

الیا با تعجب نگاهش کرد.

الیا: «خب؟!»

مرینت: «آره، خب؟»

الیا: «تو واقعاً نمی‌دونی ادرین اگرست کیه؟»

مرینت: «باید بدونم؟»

الیا چند ثانیه بهش خیره شد.

بعد با خنده گفت:

الیا: «نه… تو واقعاً هیچی نمی‌دونی.»

مرینت: «خب معرفی کن دیگه.»

الیا دست مرینت رو گرفت و به سمت ادرین برد.

ادرین سرش رو بالا آورد.

چشمش برای اولین بار به مرینت افتاد.

چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.

ادرین به مرینت خیره شده بود.

الیا: «ادرین، این مرینته. تازه وارد دانشگاه شده.»

ادرین نگاهش رو از مرینت نگرفت.

ادرین: «مرینت…»

مرینت: «بله؟»

ادرین لبخند کمرنگی زد.

ادرین: «هیچی.»

مرینت ابروهاش رو بالا انداخت.

مرینت: «خب؟»

ادرین: «خوشبختم.»

مرینت: «منم.»

و بدون اینکه بدونه پسر روبه‌روش چه جایگاهی داره، خیلی عادی از کنارش رد شد.

ادرین برگشت و رفتنش رو نگاه کرد.

الیا آرام گفت:

الیا: «خب؟»

ادرین: «چی خب؟»

الیا: «هیچی… فقط برای اولین بار دیدم یکی بدون اینکه جلوت خم و راست بشه، خیلی معمولی باهات رفتار کرد.»

ادرین لبخند زد.

ادرین: «جالبه.»

الیا: «چی جالبه؟»

ادرین نگاهش رو از مرینت گرفت.

ادرین: «هیچی.»

اما لبخندش هنوز روی صورتش بود.

و مرینت…

هنوز هیچ ایده‌ای نداشت که با چه کسی روبه‌رو شده.

ولیعهد کشور

صبح روز بعد، مرینت با عجله از خوابگاه بیرون زد.

مرینت: «آخ جون… فقط پنج دقیقه دیر کردم.»

الیا که منتظرش بود، با خنده گفت:

الیا: «پنج دقیقه؟ تو بیست دقیقه دیر کردی.»

مرینت: «خب پنج دقیقه‌ش تقصیر ساعت بود.»

الیا: «ساعتت چه تقصیری داره؟»

مرینت: «نمیدونم، ولی یه جوری نگاه کرد انگار من مقصرم.»

الیا زد زیر خنده.

همین‌طور که به سمت دانشکده می‌رفتن، صدای چند دانشجو از پشت سرشون اومد.

دانشجو: «صبح بخیر، اعلیحضرت!»

مرینت برگشت.

ادرین با چند نفر وارد محوطه شده بود.

مرینت آرام به الیا گفت:

مرینت: «باز شروع شد.»

الیا: «چی؟»

مرینت: «همه با اون پسره جوری حرف می‌زنن انگار رئیس دانشگاهه.»

الیا خنده‌اش گرفت.

الیا: «تو هنوز نمی‌دونی؟»

مرینت: «چی رو؟»

الیا: «هیچی.»

مرینت: «الیا، چرا هر وقت درباره ادرین حرف می‌زنیم، یه جوری رفتار می‌کنی؟»

الیا: «چون خودت باید بفهمی.»

مرینت: «خب بگو!»

الیا: «نه.»

مرینت: «باشه. اصلاً برام مهم نیست.»

چند قدم جلوتر، ادرین از کنارشان رد شد.

ادرین: «صبح بخیر.»

مرینت: «صبح بخیر.»

ادرین چند قدم رفت، اما دوباره برگشت.

ادرین: «تو همیشه این‌قدر بی‌خیالی؟»

مرینت: «نسبت به چی؟»

ادرین: «نسبت به من.»

مرینت با تعجب نگاهش کرد.

مرینت: «مگه باید نسبت بهت هیجان‌زده باشم؟»

نینو که کنار ادرین بود، خنده‌اش گرفت.

نینو: «داداش، فکر کنم اولین نفره که هنوز نفهمیده تو کی هستی.»

ادرین: «متوجه شدم.»

مرینت: «خب اگه چیزی می‌خوای بگی، بگو. من کلاس دارم.»

ادرین: «نه. فعلاً.»

مرینت رفت.

نینو با آرنج زد به بازوی ادرین.

نینو: «تو بدجوری بهش زل زدی.»

ادرین: «نه.»

نینو: «داداش، من بچه نیستم.»

ادرین: «گفتم نه.»

نینو: «باشه شاهزاده.»

ادرین اخم کرد.

ادرین: «اینجا صدام نکن.»

نینو: «چرا؟ همه که می‌دونن.»

ادرین: «همه به جز یه نفر.»

نینو لبخند زد.

نینو: «آهااا…»

ادرین: «خفه شو.»

ادامه دارد….

 

خوب عزیزای دلم اینم از پارت اول. امیدوارم که دوسش داشته باشین. با لایک کامنتتون بهم انرژی بدین خیلی دوستون دارم