🌹نفرین اخرین گل رز🖤
· · خواندن 2 دقیقه Part1
🌹نفرین اخرین گل رز🖤
فصل اول: شبی که سرنوشت تغییر کرد
باران آرامی روی شیشههای بلند قصر اگرست میبارید.
امشب، باشکوهترین جشن سال در قصر برگزار میشد.
سالن بزرگ قصر زیر نور صدها چلچراغ کریستالی میدرخشید.
اشرافزادگان از سراسر سرزمین دعوت شده بودند.
صدای موسیقی زنده در سالن میپیچید.
شاهزاده آدرین اگرست، با کت سلطنتی مشکی، موهای بلوند مرتب و چشمان سبز درخشان، میان مهمانان قدم میزد.
همه با احترام تعظیم میکردند.
«اعلیحضرت.»
«شاهزاده.»
«چه افتخاری که امشب میزبان ما هستید.»
آدرین فقط لبخند کوتاهی میزد.
کنار او، مادرش ملکه امیلی ایستاده بود.
امیلی با لبخند گفت:
«آدرین… امشب فقط از جشن لذت ببر.»
آدرین لیوان نوشیدنیاش را برداشت.
«نگران نباش مادر.»
در همان لحظه…
ارکستر آهنگ والس را آغاز کرد.
دختران اشراف یکییکی برای رقص نزدیک میشدند.
یکی از آنها با لبخند گفت:
«افتخار این رقص رو به من میدید، شاهزاده؟»
آدرین دستش را بوسید و گفت:
«باعث خوشحالی منه.»
رقص آغاز شد.
تمام سالن آن دو را تماشا میکرد.
پس از پایان موسیقی، صدای تشویق بلند شد.
ناگهان…
صدای باز شدن درهای عظیم قصر، سکوت را شکست.
همه برگشتند.
زنی سالخورده، با شنلی کهنه و عصایی چوبی، آرام وارد سالن شد.
در دستانش…
یک رز سرخ بود.
نگهبانها خواستند جلویش را بگیرند.
اما پیرزن گفت:
«اجازه بدهید فقط چند لحظه با شاهزاده صحبت کنم.»
امیلی با مهربانی گفت:
«بگذارید جلو بیاید.»
پیرزن مقابل آدرین ایستاد.
رز را به سوی او گرفت.
«شاهزاده… این گل را از من بپذیر.»
آدرین نگاهی به لباسهای کهنه او انداخت.
چند نفر از اشراف پچپچ کردند.
«چه ظاهر عجیبی…»
آدرین لبخند کمرنگی زد.
«من از کسی که حتی نمیشناسم، هدیه نمیگیرم.»
پیرزن آرام گفت:
«ظاهر آدمها همیشه حقیقت را نشان نمیدهد.»
آدرین شانه بالا انداخت.
«و این گل هم به درد قصر من نمیخورد.»
صدای خنده چند نفر از اشراف بلند شد.
چشمان پیرزن برای لحظهای درخشید.
او سرش را پایین انداخت.
«پس… انتخابت همین است؟»
آدرین با غرور پاسخ داد:
«بله.»
…
ناگهان…
باد شدیدی در سالن وزید.
تمام شمعها خاموش شدند.
زمین لرزید.
اشراف با ترس عقب رفتند.
نور طلایی اطراف پیرزن را فرا گرفت.
شنل کهنه از تنش ناپدید شد.
موهای سفیدش به رنگ نقرهای درخشید.
لباسش به ردایی از نور تبدیل شد.
همه با وحشت زمزمه کردند:
«پری…!»
پری با نگاهی نافذ به آدرین خیره شد.
«آدرین اگرست… غرور، قلبت را کور کرده است.»
لبخند آدرین از بین رفت.
«تو… کی هستی؟»
پری رز سرخ را بالا گرفت.
گل شروع به درخشیدن کرد.
«از این لحظه، آنچه درون قلبت پنهان است، در چهرهات آشکار خواهد شد.»
نور سراسر قصر را فرا گرفت…
و فریاد آدرین در تمام قصر پیچید